تبليغاتX
من و داداشم

من و داداشم

داستانها و ماجراهای بین من و داداش کوچولوم

سلامی دوباره

بالاخره بعد از یکسال آمدم به وبلاگ سری بزنم...آخر این مسله ی تیزهوشان نگذاشت.الان  آزمون مرحله اولش را دادم.حالا هم که توی ایام عید به فکرم رسید برگردم و وبلاگم را بروز کنم.

راستی گفتم تیزهوشان.الآن هنوز چند تا از سوال را یادم هست و می خواهم آن هارا در اختیار شما بگذارم.

۱ـ عباس آقا بعد یک سال دوباره پیش امام جماعت مسجد رفت تا مقداری از مالش را به ایشان بدهد تا بین فقرا تقسیم کند.این کدام گزینه را توصیف میکند؟

۱)تعاون        ۲)زکات         ۳)انفاق      ۴)خمس  

۲ـ چرا جفر بن ابی طالب سوره ی مریم را برای نجاشی خواند؟

۱)زیبا ترین سوره ی قرآن بود      ۳)زیرا فقط این سوره را به خاطر داشت

۲)زیرا نجاشی مسیحی بود       ۴)همه موارد

۳ـ این بیت شعر به کدام گزینه اشاره می کند؟

      هزاران بذر شور امید        می کارد در دل صفحه ها

۱)قرآن کریم       ۲)علی(ع)       ۳)نماز       ۴)پیامبر

۴ـ تخم مرغ پخته روی کدام یک می ماند؟

۱)آب باران       ۲)آب دریا      ۳)الکل      ۴)نفت 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 23:41  توسط مهرشاد محمدی  | 

سال نو مبارک

 بچه ها عید نوروز بر همه شما مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط مهرشاد محمدی  | 

جشن تولد من

 ۸ دی روز تولد من بود و به همین خاطر جمعه گذشته جشن تولد گرفتم و دوستان و همکلاسیها را هم دعوت کردم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:49  توسط مهرشاد محمدی  | 

تو نيكي مي كن و در دجله انداز

 



 

يكي بود يكي نبود . پادشاهي بود به نام متوكل . متوكل پسري داشت به اسم فتح ، متوكل پسرش را خيلي دوست داشت و برايش معلم گرفته بود تا با سواد شود . به يك نظامي دستور داده بود تا تيراندازي ياد بدهد و يك نفر هم به او شنا را آموزش بدهد . يك روز مربي شنا فتح را به كنار رود دجله برد تا شنا يادش بدهد مدتي در آب بود . از آب بازي كردن خوشش آمده بود به استاد گفت : من كي مي توانم مثل شما شنا كنم؟
مربي گفت : «زياد طول نمي كشد ، اگر هر روز تمرين كني ، شناگر خوبي مي شوي» دو سه روزي فتح تمرين كرد بالاخره يك روز تا سر مربي اش به كار ديگري گرم شد ، شناكنان به وسط رود دجله رفت . آب فتح را با خودش برده بود .
خبر به گوش متوكل رسيد به دستور او شناگران زيادي به دنبال فتح خودشان را به آب زدند اما فايده اي نداشت . آب فتح را برد . فتح كه مي ديد قدرت مبارزه ندارد خود را رها كرد و به آب سپرد تا در جايي دور افتاده به تنه اي درخت بزرگي برخورد كرد . فتح خودش را به تنه درخت رساند و روي آن نشست . شناگران هم چنان به دنبال او مي گشتند تا اينكه او را پيدا كردند و نزد متوكل بردند . متوكل دستور داد براي پسرش غذا بياورند . فتح خنديد و گفت : نه پدر ، من نه گرسنه هستم نه تشنه ، در اين يك هفته هر روز هم آب مي خوردم و هم يك قرص نان كه در يك سيني چوبي برايم آب مي آورد . روي نان ها نوشته بود «حسين اسكاف» متوكل تعجب كرد دستور داد به دنبال اين نام بگردند و او را نزد متوكل ببرند . حسين اسكاف را پيدا كردند .
متوكل به او گفت : «تو هر روز يك قرص نان را در يك سيني چوبي به آب مي انداختي ! چرا اين كار را مي كردي؟» حسين اسكاف گفت: از قديم شنيده بودم كه اگر نيكي كني به پاداش مي رسي . با خودم گفتم: شايد گرسنه اي به اين نان نياز داشته باشد يا پرندگاني گرسنه آن را بخورند
متوكل خنديد و گفت: «تو نيكي كرده اي و در دجله انداخته اي ، حالا هم پاداشش را مي بيني»‌ دستور داد از خزانه طلا و جواهرات زيادي به او هديه كنند .
از آن به بعد وقتي مي خواهند بگويند كه نيكي كننده پاداشش را خواهد گرفت مي گويند "تو نيكي مي كني و در دجله انداز"

به نقل از وبلاگ http://mystoriesandwords.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:32  توسط مهرشاد محمدی  | 

تابستان در شهرکرد

تابستان به ایران برگشتیم. به شهرکرد

هوا خیلی  خوب است

چند روز  پیش به گردشگاه امامزاده باباپیراحمد در سامان رفتیم که خوش گذشت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:10  توسط مهرشاد محمدی  | 

زیباترین مسجد جهان

بچه ها ما دیروز رفتیم ابوظبی

اونجا زیباترین مسجد دنیا ساخته شده و بزرگترین فرش دنیا هم توشه که ساخت ایرانه

این هم چندتا عکس از مسجد شیخ زاید

             

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:34  توسط مهرشاد محمدی  | 

عکس های جدید

چندتا عکس از ما در مراسم و جاهای مختلف دبی

  

سمبل های جام ملتهای اروپا ( فستیوال سنتر )

 

علامت فستیوال تابستانه خرید دبی

 

هتل زیبا و ۵ ستاره قصر در مدینه الجمیرا

 

من و داداشم با عروسک جری

 

مدرسه من ( مجتمع بین المللی توحید پسران دبی )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:10  توسط مهرشاد محمدی  | 

لطیفه

بچه ها خنده یادتون نره!!

دکتر جوان

بيمار با حال زار رو به پزشك كرد و گفت : " آقاي دكتر ، خيلي مي ترسم ، چون اولين بار است كه در زندگي عمل جراحي مي شوم ! " پزشك جوان با خونسردي گفت : " اين كه ترس ندارد ، من هم اولين بار است كه قرار شده يك عمل جراحي انجام دهم !! "

دزد

سه تا دزد مشغول دزدي بودن که صاحب خونه رسيد. هر کدوم داخل يه گوني قايم مي شن. صاحب خانه يه لگد مي زنه به گوني اول، صداي گردو در مي یاد. به دومي لگد مي زنه، صداي نون خشک مي ده. به سومي لگد مي زنه، صدايي نمي یاد. دوباره مي زنه، بازم صدا نمي ده. چند بار ديگه مي زنه. طرف شاکي مي شه، مي یاد بيرون و مي گه: عمو، آرده ... ، آرد که صدا نداره

عجله

زن به دکتر تلفن می زند: آقاي دكتر، به دادم برسيد. پسرم خودكارم رو قورت داده. دكتر: خانم، دستپاچه نشويد، نشاني منزلتان را بدهيد الان می آیم. زن: آقاي دكتر تا آمدن شما چه كار كنم؟ دكتر: اگر خيلي عجله داريد، با مداد بنويسيد!

فیل و کک

معلم به دانش‌آموز: بين فيل و كك چه تفاوتي وجود داره؟ دانش آموز پس از كمي فكر: يك فيل ممكنه در بدنش كك داشته باشه، ولي يك كك ممكن نيست در بدنش فيل داشته باشه!

غذای گیاهی

اولي: من تصميم گرفته ام که بعد از اين فقط غذاهاي گياهي بخورم. دومي:لابد با مشورت دكتر تصميم گرفتي؟ اولي:نه، با مشورت قصاب محل؛ چون او ديگر حاضر نيست به من نسيه بفروشه!

انگور

يه نفر يه خوشه كوچك انگور خريد و به منزل برد و به هر كدام از بچه‌هاش يك حبه داد. يكي از بچه‌ها پرسيد: بابا، چرا فقط يك حبه؟ مرد جواب داد: بچه جان، بقيه‌اش هم همين مزه رو داره!

 

.گربه

گربه اي در مسابقه اي همه گربه هاي قوي و پر زور را شكست داد و قهرمان شد وقتي راز موفقيتش را پرسيدند گربه لاغر گفت پدر اعتياد بسوزه من گربه نیستم من ببرم !!!

.

ماهیگیر

نگهبان حفاظت از محيط زيست: چند بار بگم كه اينجا ماهيگيري ممنوعه؟ ماهيگير: من كه ماهي نمي‌گيرم. فقط دارم به كرمم شنا ياد مي‌دم.

.

نگاه

اولي: اگه توجه كني، مي بيني كه نگاهم باهات حرف مي زنه. دومي: اين قدر پلك نزن، صدات قطع و وصل مي شه!

.

.

 

منبع : http://www.mkids.mihanblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:57  توسط مهرشاد محمدی  | 

کارتون

كارتون هانسل و گرتل

براي تماشاي كارتون هانسل و گرتل

اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:35  توسط مهرشاد محمدی  | 

شعر

مهمونی   

کنار گل تو باغچه

نشستن دو تا زنبور

یه مهمونی گرفتن

با یه دونه ی انگور

                              

خانوم و آقا مورچه

رد میشدن از اونجا

زنبورای مهربون

صدا زدن بفرما!

 

شاپرک و کفشدوزک

می پریدن رو گلها

زنبورا ی مهربون

صدازدن بفرما!

 

کنار باغچه حالا

زیاد شدن مهمونا

مورچه ها و کفشدوزک

شاپرک و زنبورا

 

یه مهمونی گنده

دادن اون دو تا زنبور

منم بردم براشون

دو تا خوشه ی انگور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:19  توسط مهرشاد محمدی  |